امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

عشق فسقلی من

یک روز تفریح

نوروز 1395 نیما جون و طاها جون هم از تهران اومدن خونه باباصفر شما کلی خوشحال بودی و یه عالمه با اونا بازی میکردی. از وقتی میومدی خونه باباصفر با نیما و طاها بدو بدو میکردی تا وقتی میخواستی بری خونتون اونا خیلی تورو دوس دارن و شما هم خیلی اونا رو دوس داری. ایام تعطیل عید 1395 یه روز همه با هم برای ناهار رفتیم خونه دایی سامان از اونور عصر همه با هم رفتیم سد سلمان، شما با نیما و طاها و سینا کلی بازی کردین یه عالمه هم باد میومد.       ...
21 فروردين 1395

نوروز1395

یک روز همه با هم رفتیم دریاچه مهارلو،اونجا شما وپسردایی،سینا کلی با هم بازی کردین. بعد همه با هم یه مسافت طولانی رفتیم تا رسیدیم به دریاچه که دیگه تقریباً خشک شده بود. شما دوتا اینقد اذیت کردین و بازی کردین که توی مسیر برگشت شما خوابیدی یه عالمه خسته شده بودی. قربونت برم ازت پرسیدم امروز پطور بود گفتی: خوش گذشت تازه کلی هم با سینا بازی کردم         ...
21 فروردين 1395

امیرعلی کوچولوی من

اسفندماه 94 یه روز من بدون اینکه بهت خبر بدم، سرزده اومدم خونتون کلی خوشحال شدی و حسابی با هم بازی کردیم     بفرمایید به کلبه ی من   اینم چندتا از عکسات عزیزم اینم عکس امیرعلی و بردیا جون پسر دایی مسیح. تو این عکس شما یه ساله هستی و بردیا کوچولو 4 ماه داره       ...
21 فروردين 1395

کلمات ماندگار فسقلی من

الان که دارم این مطلب برات مینویسم بهمن ماه 94 هست و شما 3 سال و 5 ماه داری       ماشالـــــا بزرگ شدی و قد کشیدی من قربونت برم  حسابی هم شیطنت میکنی و کلی اذیت میکنی   چندتا کلمه هست که دایم تکرار میکنی ، برات مینویسم تا بزرگ شدی بدونی چطوری حرف میزدی  شیرین زبون منی خاله     یکیش کلمه آوردن هس وقتی میخوای بگی یه چیزی آوردم میگی آرُدم  مثلا میگیم برو یه کتاب بیار میری برمیداری میای میدی دستمون میگی آرُدم       یکی دیگش کلمه نیست.وقتی میخوای بگی یه چیزی نیست. میگی : نه هست  مثلا میگیم گرسنه هستی؟ میگی : گرسنه نه هستم         ...
28 بهمن 1394

امیرعلی و فست فود

الان که دارم اینا رو واست مینویسم دی ماه سال 1394 هست و شما 3 سال و 4 ماه داری گل قشنگم. ماه قبلی گفتی بیا بریم بیرون ساندویچ بخوریم منو تو دوتایی رفتیم بیرون ساندویچ خوردیم و اومدیم. هفته قبلی گفتی بریم بیرون با هم خوش بگذره بهمون      دوباره من پسر خوبی بودم درجه یک بودم منو میبری گفتم باشه دوتایی با هم رفتیم رستوران.اونجا یه آکواریوم بود که داخلش چندتا ماهی ناز بودن اولش که رفتیم از کنار آکواریوم تکون نمیخوردی         بعدش نشستیم تا برامون غذا بیارن همش منتظر نشسته بودی میگفتی غذا میخوام چرا غذا نمیارن برام     بعد با هم غذامونو خوردیم و کلی ...
25 دی 1394

من آدمم

فسقلی من الان سه سال و چهار ماه داری یه مدتی هست همش یاد گرفتی وقتی دست به یه چیزی میزنی که مناسب شما نیست و بهت میگیم این مناسب شما نیست برمیگردی میگی:من آدمم آدم، آدم میفهمی یعنی چی   اینو میگی یعنی که من بزرگ شدم مناسب من هست.   یه روز  هم برگشتی گفتی: خَــــــــــر خَـــــــــــر ، خَــر میدونی یعنی چی یعنی آدم نفهم   قربووووووووووووووووووووووون تو بشم با آدم بودنت گل قشنگم   ...
24 دی 1394

عشق فسقلی خاله و ماشینش

امروز که درم این مطلب برات میذارم 1/1/2016 هس. اولین روز از سال نو میلادی. شما 3 سا ل و 3 ماه و 25 روز داری. هفته قبل با خاله سوسن و مادری رفته بودی بازار، یه ماشین دیده بودی که فرمون داشت . خاله سوسن تعریف کرد گفت رفتیم بازار  در اون مغازه نشسته بودی و تکون نمیخوردی خاله سوسن هم واست نخریده بود چون دقیقا یه ماشین شبیه اون داشتی. یک هفته کامل  هروقت ازت میپرسیدیم چی میخوای واست بگیرم همش میگفتی اون ماشینه که فرمون داره . خلاصه یه روز عصر من و خاله سوسن با شما رفتیم بازار واست اون ماشینه رو خریدیم.رنگ ماشینه زرد بود و شما همش میگفتی من ماشین زرد yalow که فرمون داره میخوام  وقتی رفتیم در اون مغازه که ماشینه رو بخریم یه دون...
11 دی 1394

عشق فسقلی من و پاییز 94

امروز که دارم برات این مطلب میذارم 19/09/1394 هست و شما دقیق 3 سال و 3 ماه و 3 روز داری. عزیزدلم حسابی بزرگ شدی و قد کشیدی و ماشالـــــــــا شیطون و بازیگوش شدی از همه مهمتر خیلی باهوشی گل قشنگم. رفتیم توی باغ بابا صفر اونجا پاییز که میشه برگ درختا میریزه. رفته بودیم باغ بابا صفر یهو اومدم دیدم روی زمین روی برگا خوابیدی       اومدم یه عکس ازت گرفتم همینجور که رو برگا خوابیده بودی یهو چشمای قشنگتو باز کردی. وروجک تو اصلا خواب نبودی به من کلک زده بودی که خواب هستی. شیطووووون  از منم بیدارتر بودی               رفتی سراغ برگای ...
19 آذر 1394

اخ جوووون شهربازی

روزهای 3 سالگیت میگذرونی . ماشالا حسابی شیطون شدی و اذیت میکنی. توی تابستون که شباا هوا بهتر بود هرشب نق میزدی منو ببرین پارک، تازه جای پارک های مختلف یاد گرفتی و سفارش میدادی کجا ببرنت یه شب میگفتی شهربازی، یه شب پارک دلگشا، یه شب پارک جنگلی     یه شب خونه بابا صفر بودی سر شب بود. بابا جونت اومد دنبالتون شما رو ببره خونه یهو برگشتی گفتی امشب منو ببرین پارک چهارراه حافظ    ما همه زدیم زیر خنده آخه فقط همون یه پارک بلد نبودی       خلاصه هرشب یه جای میرفتی پارک و کلی بازی میکردی. یه روز من سرزده اومدذم خونتون شما خواب بودی عزیزم. از خواب بیدار شدی کلی خوشحال شدی که من اومدم خونتون. عصر با ...
19 آذر 1394